تبليغاتX
پلاک

پلاک

یادگاری از عاشقان بی نشان ومردان بی ادعا

بزرگ مرد تاريخ

پيوند ها
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل


موضوع:
شهیدان را شهیدان می شناسند

 


   نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390  توسط پلاک 



موضوع:
 علی، سر گذاشته بود روی فرمان و خرناس می‌کشید. با هم از جبهه برگشتند اما علی قبل از رفتن به خانه، آمده بود ستاد پشتیبانی جنگ بیدارش کرد با چشمانی نیمه‌باز گفت «بیا بالا!»

گاز ماشین را گرفت و رفت سمت منطقه فقیرنشین شهر، به یک بن‌بست تنگ و خاکی. رفت از عقب ماشین یه حلب روغن برداشت و در خانه یک پیرزن را زد!

زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کرد، دید فرمانده اطلاعات عملیات لشکر جلوی در ایستاده با یک کپسول زرد و گنده روی دوشش. متعجب پرسید «علی‌آقا خبری شده؟!»

علی جواب داد «این کپسول را ببر، کپسول خالی گاز رو بیار!» چشمانش از تعجب گردتر شد... شما از کجا فهمیدید که ما گاز نداریم!

علی با خوشرویی و لبخند جواب داد «اگر من ندونم بچه‌هام چه کم و کسری دارند، برای چی خوبم؟!»

همیشه می‌گفت «بچه‌ها! اگه رفتید شناسایی و به مشکل برخوردید، ببینید چه مشکلی داشتید که در شناسایی موفق نبودید. بروید فردا شب قبل از شناسایی بعدی روی خودتان کار کنید.»

چفیه سبزی داشت که به هیچ کی نمی‌داد. کار که سخت می‌شد، می‌بست به کمرش؛ تا اینکه یه روزدر عملیات والفجر2، زیر قله کله اسبی چهارتا اسیر رو نشانده بود به گوشه‌ای و مهربانانه به آنها آب می‌داد؛ مثل یه سقا.

یکی‌ از آنها بدجوری از ناحیه سر مجروح شده بود و خونریزی داشت. یکهو چفیه سبز را از کمرش باز کرد و بست سر اون مجروح...

اسرا تا دم آخر نفهمیدند اونی که تر و خشک‌شون می‌کرد، یه فرمانده بود نه بهیار!

منبع :وبلاگ پلاک -پوتین -لبیک


   نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391  توسط پلاک 



يشه اشك‌هاي راز و نياز شهيد«آستانه پرست» همسفر آخرتش

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، شهید «حسین آستانه‌پرست» سال 1303در شهر مقدس مشهد در خانواده مذهبی و متدین دیده به جهان گشود، دوران تحصیل را از ابتدایی تا پایان دبیرستان با موفقیت به پایان رساند و با علاقه به علوم دینی و مذهبی در رشته الهیات دانشگاه مشهد ادامه تحصیل داد؛ وی با اخذ مدرک فوق لیسانس فارغ‌التحصیل شد و این شهید از هم‌دوره‌های رهبر معظم انقلاب در کلاس‌های درس آیت‌الله قزوینی بود.

شهید آستانه‌پرست سپس در آموزش و پرورش منطقه 3 مشهد مقدس استخدام شد و با برگزیدن شغل انبیا، اشاعه علوم دینی بین قشر جوان را در خفقان موجود از طرف رژیم شاهنشاهی، آغاز کرد و «حیدر رحیم‌‌پور ازغدی» یکی از شاگردان وی به شمار می‌رود. شدت علاقه شهید آستانه‌پرست به این شغل مقدس در حدی بود که حتی پس از بازنشستگی به صورت افتخاری به فعالیت خود ادامه داد.

تألیف کتاب طوفان حقیقت، تدریس قرآن مجید و تفسیر آن در مسجد الحمید و مهدیه، برپایی جلسات سخنرانی و برگزاری مراسم دعای ندبه، کمیل، توسل، سمات و ارشاد مردم به آشنایی بیشتر با مذهب شیعه و افشای ظلم‌های تحمیل شده به مردم توسط حکومت شاهنشاهی، جذب کمک‌های مردمی به خصوص از متمکنین شهر در جهت کمک به مستمندان به صورت نامشهود، تأسیس خیریه انصارالقائم (عج) در جهت اهداف کمک به نیازمندان که همچنان این مؤسسه به فعالیت خود ادامه می‌دهد، تأثیرگذار بودن در جریان پیروزی انقلاب و به لحاظ متعهد بودن در بین مردم از افراد بسیار فعال در جهت آگاهی مردم در زمینه شرکت فعالانه در ایجاد حرکت‌های مردمی بر علیه رژیم پهلوی، روشنگری جوانان حزب‌اللهی در مقابل تبلیغات منافقین که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و سرودن اشعار اجتماعی ـ فرهنگی با تخلص «شاهد»، از جمله خدمات شهید در جهت ارشاد و ترویج علوم دینی در میان جوانان بود که به دلیل عمق آگاهی این شهید نسبت به مواضع منافقین، آنان به این نتیجه رسیدند که این شهید معظم از افشاکنندگان منظورهای شوم و پلید و غیراسلامی آنها است.
سرانجام شهید آستانه‌پرست روز چهارشنبه 31 مرداد 1360 به دست یکی از عاملان گروهک منافقین، مقابل درب منزل تیر خورد و پس از 3 روز به درجه رفیع شهادت نائل آمد؛ پیکر مطهر این شهید پس از تشییع، در صحن آزادی حرم علی‌بن موسی‌الرضا (ع) آرام گرفت و 6 فرزندش و تمام مشهد در سوگ از دست دادن چنین گنجینه‌ای عزادار شدند.
برای معرفی این شهید مظلوم که شاید سال‌ها از معرفی وی مغفول مانده‌ بودیم، در مشهد مقدس با «منصوره آستانه‌پرست» فرزند ارشد شهید ترور «حسین آستانه‌پرست» به گفت‌وگو نشستیم.


   نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391  توسط پلاک 



 

 

test

ایستگاه آسمان/

نويد شاهد: اين خاطرات غريبانه ائي را كه مي خوانيد، از خط شكن عمليات بيت المقدس، كاري است از يك رزمنده و يك جانباز بنام: «غلامعلي نسائي، نويسنده كتاب فانوس كمين و زود پرستو شو بيا» به قلم خودش، كه چندين نوبت تا مرز شهادت رفته است و ذره ذره شهيد شده است. سرگذشتي از حماسه جاودان اوست كه در شانزده سالگي از خود بر جاي گذاشته است. آري براستي تقدير درستي بود كه براي او رخ داد...

اشاره:

به گزارش نويد شاهد: وقتی دست‌نوشته‌های چمران را می‌خواندم، آنجا که می‌گوید «خدایا! آنقدر سجده‌ام را طولانی می‌کنم تا مهره‌های کمرم بشکند؛ آنقدر می‌ایستم تا پاهایم فرسوده شود» آن روز عاشقش شدم. اكنون پاهایم شکسته و تنم هزار پاره است. اكنون قلم برنداشته‌ام که خودنمايی کنم؛ مي‌‌خواهم با شهیدان عهد محکمی ببندم.

 

در آواز طولانی نیزار، پسرکی بودم کوچک، چشنده عشقی بزرگ. پانزده ساله بودم. از خاطره مجنون، دل به خطر زدم. تازه از کردستان برگشته بودم. چند روزی از شب عید نگذشته كه مرا خواندند. روز پنجم فروردین ۱۳۶۱ به عنوان نیروی رزمی بسیجی به منطقه اعزام شدم؛ خداحافظ رفیق! دیدار در بهشت!

با گردان عطش، گردان خط‌شکن همراه شدم كه به نقطه معهود مي‌خراميد. رمز عملیات «یا علی»‌. الله‌اکبر.

شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زده، درون معبر در انتظار رمز عملیات است.

ناگهان رمز را فرياد كردند: «یا علی! یا علی‌بن ابی‌طالب!». آسمان گشوده شد. ملائک در انتظار پرستو های عاشق تا به رسم عاشقی، گردان عطش را به فراسوی آسمان ره بنمایند؛ و تا عرش همراهی‌شان کنند.

گلوله‌های سرخ، هجوم آتشبارها، ناله سخت مسلسل و خرناسه تانک‌ها؛ گویي زمین و آسمان در ناگهاني محض پیچیده شد. دل به خطر زدیم و با یاد علی(ع) در محاصرة مین‌ها با آن همه حجم سنگين آتش، مجال و فرصت را از دشمن گرفتيم. دشمن غافلگیرانه سقوط کرد. خاکریز اول فتح شد و صبح ظفر دمید؛ روشنایي روز و عراقی‌ها اسیر دست رزمندگان گردان خط‌شکن؛ منطقه عملیاتی پادگان حمید؛ پشت سر، نیزار و رودررو هویزه و خرابه‌هايش.

بچه‌ها سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کرده بودند. ظهر شد. هوا بیقرارتر از ما بود. گردان، گروهان شده بود. کم‌کم گرمای هوا و تشنگی ما را به فراست انداخت؛ قمقمه‌ها خالی و شکم‌ها گرسنه بود.

ـ آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟

بی‌سیم‌چی با نگرانی و دلهره داد مي‌زند؛ فرمانده مخاطب اوست:

«گردان در محاصره است». از قرارگاه می‌گويند نمی‌شود تدارکات آورد. مي‌گويند هر چه می‌توانید در خوردن و مصرف گلوله‌ها قناعت کنید.

یکی داد زد: چه خوب شد. این یکیش عالیه. قناعت می‌کنیم؛ نه گلوله می‌خوریم، نه ترکش خمپاره!

لب‌ها کم‌کم تَرَک می‌گرفت. شکم‌ها گرسنه. ساعت چهار شد. عصر پر تلاطمی بود. یکی داد زد: تانک، تانک! بچه‌ها عراقیا اومدن. صدايي ديگر گفت: خدای من! به اندازه تک تک ما تانک‌های عراقی صف کشیده است سمت ما. فرمانده گردان دائماً دور خودش می‌چرخید: آرپی‌جی‌زن‌ها! باید با هر گلوله یك تانک شكار كنيد!

 (قرارگاه فرهنگی پاتق شهداء گلستان)
*لشکر خط شکن 25 کربلا*
پایگاه دیاررنج


   نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391  توسط پلاک 



آخرين مطالب



مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
موضوعات
 
 
نويسندگان