افطار با شربت شهادت + عکس

 

از قضا ، میهمان شهیدی از تبار «رمضان» شدیم. «سعید نوری تاجر» در حالی که تنها 18 سال سن داشت ، و در منزل پدری خود بر سر سفره ی افطار نشسته بود ، به دست منافقین (دار و دسته ی مسعود رجوی ملعون) در مقابل چشمان مادرش به شهادت رسید.
در آخرین روزهای ماه مبارک رمضان ، توفیق زیارت تربت پاک شهیدان دست داد و از قضا ، میهمان شهیدی از تبار «رمضان» شدیم. بسیجی «سعید نوری تاجر» در حالی که تنها 18 سال سن داشت ، و در منزل پدری خود بر سر سفره ی افطار نشسته بود ، به دست منافقین (دار و دسته ی رجوی ملعون) به جرم عضویت در بسیج و حضور در جبهه های جنگ با متجاوزان ، در مقابل چشمان مادرش به شهادت رسید.
این که امام خمینی فرمود:«منافقین از کفار بدترند » ، با چنین جنایت هولناکی، معنایی ملموس تر پیدا می کند. دردناک تر این که ، حضرات « مجاهد خلق» به بهانه ی دادن آش نذری به مناسبت شهادت امیرالمومنین(صلوات الله علیه) درب خانه ی «نوری تاجر» را می زنند و تا مادرِ سعید ، در را باز می کند ، با مسلسل به داخل خانه ریخته و سعید را کنار سفره به گلوله می بندند.
آن سیه رویان که در دنیا و آخرت شرمنده خدا و رسولند اما سعید ، چه زیبا مزد روزه های خالصانه ی خود را گرفت. گوارای وجودش.
روحمان با یادش شاد


سنگ مزار شهید «سعید نوری تاجر» در بهشت زهرای تهران


تربت پاک شهید نوری تاجر در بهشت زهرای تهران


تصاویر موجود در تابلوی مزار شهید نوری تاجر


شهید سعید نوری تاجر
گروه جهاد و مقاومت مشرق

افطار با آب قمقمه شهید …

 

دم دمای ظهر بود که در ارتفاع ۱۱۲ در جستجوی یافتن پیکر شهدا بودیم شهیدی پیدا نمی شد.خسته شده بودیم صدای اذان ظهر از بلند گوی مقر به گوشمان خورد.گفتیم کار را تعطیل کنیم و برای ناهار و نماز به مقر برویم.آماده که شدیم،رفتم تا دستگاه بیل مکانیکی را خاموش کنم.انگار کسی به آدم چیزی بگوید.گفتم یک بیل هم آن بالا را بزنم و دستگاه را خاموش کنم.پاکت بیل را در خاک فرو بردم و آوردم بالا،خواستم دستگاه را خاموش کنم تا بروم پایین،ناگهان دیدم پیکر یک شهید در پاکت بیل پیدا شده.رفتم جلوی بیل.پیکر شهید کاملا داخل پاکت بیل خوابیده بود.یعنی بیل که زده بودم بدن او آمده بود داخل پاکت.خاک ها را که خالی کردیم،جمجمه اش پیدا شد.پلاک را که دور گردنش بود در آوردیم،یک قمقمه آب پهلویش بود که سنگین بود.در آن را باز کردیم دیدیم آب زلالی در آن موجود است.شهید را که به مقر بردیم،سید میر طاهری با آب آن قمقمه روزه اش را افطار کرد.آبی زلال! انگار نه انگار که ده سال داخل قمقمه و زیر خاک مانده باشد.

تفحص – حمید داوودآبادی صفحه ۱۷۲

پاهای بسته فرزندِ خمینی(ره) +عکس

به گزارش بولتن به نقل از مشرق ، عکسی که می بینید ، در اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۳ ، توسط «احسان رجبی» به ثبت رسیده است. محل عکس برداری ، ارتفاع ۱۱۲ ، واقع در شمال منطقه ی عملیاتی «فکه» است. برادر حسین احمدی ، پیکر شهیدی که به تازگی تفحص شده است ، نظاره می کند. پیکر این شهید که پس از ۱۲ سال ، چهره نمایانده است ، ویژگی بسیار بارز و تکان دهنده ای دارد. دست ها و پاهای جسد با سیم تلفن بسته شده و در غربت و مظلومیت بی مانندی ، به احتمال قوی ، زنده به گور گردیده است. سیم تلفن های دور پاها به خوبی مشخص است. این معامله ای است که بعثی ها با بسیاری از بسیجیان و پاسداران مظلوم گرفتار شده در حلقه ی محاصره ی فکه کردند.
آیا به راستی کسی جز این رزمندگان بی نام و نشان ، شایستگی اطلاق عنوان «فرزند خمینی» را دارد؟ کسانی تنها به عشقِ آن نایب امام عصر(عج) وحشینه ترین شکنجه ها را به جان خریدند و با گوشت و پوست و خون خود ، با امامِ عشق بیعت نمودند.
آی شما میراث داران روح الله ! وای بر روزگارتان ! پاهای بسته ی این بسیجی ، هشداری است هولناک برای شما ! هیچ یادتان هست کدام میراث حضرت روح الله است که خودش فرمود اگر از آن غفلت کنید ، گرفتار دوزخ الهی شده و خواهید سوخت؟؟

ژنرال و برادرش+عکس

 

علی که در جنگ به فرماندهی پرآوازه و محبوب تبدیل شده بود ، پس از وداع با پیکر برادرش ، پشت تریبون برای جماعت ـ قبل از تدفین امیر ـ گفت: «خدا را شکر می کنم که برادرم را دشمنان خدا کشتند، نه دوستان خدا!»
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، محمد امیر چیت سازیان ، به سال 1339 در همدان متولد شد . دو سال بعد ، خداوند به او برادری عطا نمود که علی نام گرفت. حدود ربع قرن بعد ، محمد امیر ، از فرماندهان مهندسی رزمی سپاه همدان بود و علی ، فرمانده اطلاعات عملیات لشکر 32 انصارالحسین(صلوات الله علیه) .
در ششم تیر ماه سال 1366 ، محمد امیر در جریان عملیات نصر 4 ، خلعت شهادت پوشید. روزی که محمد امیر را برای تدفین به گلزار شهدای همدان آوردند ، علی که در جنگ به فرماندهی پرآوازه و محبوب تبدیل شده بود ، پس از وداع با پیکر برادرش ، پشت تریبون برای جماعت ـ قبل از تدفین امیر ـ گفت: «خدا را شکر می کنم که برادرم را دشمنان خدا کشتند، نه دوستان خدا! دشمنانی که با خون خدا ـ حسین (ع) ـ جنگیدند، همانان برادرم را کشتند. برادرم با چهار ماه حضور در جبهه، برگة ورود به بهشت را گرفت. برگِ برنده را گرفت اما من، هفت سال ...» گریه ی حضار و بغض خودش ، کلامش را برید. و ادامه داد:
«خدا را شکر می کنم جایی ایستاده ام که برادرم پیش پایم خوابیده و...»
درست پنج ماه بعد ، علی را پیکری غرق در خون به گلزار شهدا آوردند و دقیقا کنار برادرش به خاک سپردند.
روحمان با یادشان شاد







سردار شهید علی چیت سازیان - آذر ماه سال 1366


مزار شهیدان محمد امیر و علی چیت سازیان در گلزار شهدای همدان
منبع:مشرق

خاطراتی از شهیدی که بعد از مجروحیت بازداشت شد + صوت دردل‌های شهید

!

گروه استان‏ها- گلستان: این روزها که موضوع باز شدن پای جوانان انقلابی و حزب اللهی به دستگاه قضا موضوع روز است، شاید بی‏وجه نباشد انتشار خاطرات یک روحانی بسیجی که فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء لشکر 25 کربلا، هم‏رزم شهید چمران و از نزدیکان حضرت آیت الله خامنه‏ای در سال‏های ابتدای جنگ بود که بعد از مجروح شدن با حکم قاضی20 روز در بازداشت به سر برد و بعد از آن دوباره به جبهه برگشت و در کربلای 5 کربلایی شد.

این شهید عزیز الگوی نکویی است برای جوانان متدین و انقلابی که علم عدالتخواهی و پاسداری از حریم نظام مقدس جمهوری اسلامی را برداشته‏اند و در این مسیر بعضا با موانعی روبرو می‏شوند، با تمسک به این شهید علی‏رغم تمام سختی‏ها، برای دفاع از آرمان‏های انقلاب اسلامی تا شهادت پیش‏ روند.
روحانی شهید محمد علی ملک در یکم فروردین(1344) در روستای قرن آباد گرگان بدنیا آمد، دوران دبستان را تا پنجم ابتدایی در روستا گذراند و بعد وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق علیه‏السلام گرگان نزد آیت الله طاهری گرگانی طلبگی خویش را آغاز کرد.
محمد علی جوان نخبه‏ای بود و خیلی زود آیت الله طاهری به او اعتماد کرد، همگام با دروس علمی، وارد عرصه مبارزاتی علیه شاه شد، در عین فعالیت های مذهبی در دوران ستم شاهی مورد تعقیب شهربانی و ساواک وقت گرگان قرار گرفت.
بعد از این ماجرا عازم حوزه علمیه شاهرود شده و نزد آیت الله شاهرودی مبارزات علنی خود را آغاز و توسط ساواک دستگیر و روانه زندان شد.
چند ماه بعد با سقوط خاندان پهلوی، محمد علی هم آزاد شد، مدتی بعد شهید مصطفی چمران یک روز مهمان آیت الله شاهرودی می شود. آیت الله شاهرودی به شهید چمران می‏گوید: این طلبه جوان سر پر سودایی دارد. چمران می خندد و محمد علی را با خودش می برد به جبهه عضو گروه شهید چمران می‏شود.
جانشین تسلیحات لشکر 25 کربلا که خود اهل گرگان است می‏گوید: هنوز لشکر 25 کربلا اعلام موجودیت نکرده بود و بچه‏های رزمنده شمالی را بنام تیپ یکم کربلا می‏شناختند. به همراه شهید محمد رضا عسگری و مرتضی قربانی رفتیم برای پیگیری این که تیپ را به لشکر ارتقاء دهیم، جلسه شورای انقلاب بود، هنور نا آشنا بودیم و ما را به داخل آن جلسه راه نمی‏دادند. منتظر شدیم تا برای نماز آیت الله خامنه‏ای را زیارت کنیم.
آقا از جلسه بیرون آمدند و من از دور نگاه می‏کردم، همراه آقا، شهید چمران و یک پسر بچه پانزده ساله، آقا که رفتند وضو بگیرند، عبای خود را به این پسر جوان دادند، من اصلا ماندم این بچه کیست؟ نماز که تمام شد. به شهید عسگری گفتم من باید بفهمم این بچه کیست؟ اشاره کردم، آمد نزدیک و گفتم پسرجان اهل کجایی؟ گفت: قرن آباد، گفتم قرن آبادکجا هست، یکی از محله های تهران است؟ خندید و گفت نه بابا قرن آباد بیست کیلومتری گرگان؛ تا اسم گرگان آورد، محمد رضا عسگری هم آمد جلو و گفت: گرگان خودمان، تو بچه پس اینجا چکار می کنی؟ واقعا گرگانی هستید؟ باور مان نمی شد، گفتیم پس بیا ما رو به حضرت آقا برسان....
این شد که محمد علی ما را به شهید چمران معرفی کرد و با واسطه محمد علی حضرت آقا رو هم زیارت کردیم و کار ما راه افتاد.
محمد علی همچنان با چمران بود تا اینکه پس از شهادت چمران به لشکر 25 کربلا آمد و شد معاون گردان شهید صادق مکتبی، پس از شهادت شهید صادق مکتبی فرمانده دلاور گردان حمزه سیدالشهداء، محمد علی ملک فرماندهی گردان را عهده دار شد.
محمد علی دیگر یک روحانی است و هم فرمانده توانمند گردان حمزه، چند بار در عملیات‏های مختلف زخمی شد، یک بار ترکش و گلوله خورده و در بیمارستان بستری شد، خبر آوردند که به دلایلی در روستای زادگاهش همان قرن آباد درگیری سختی بین بچه حزب الهی و جریان نفاق شده است، محمد علی با همان حال زخمی به روستا می‏رود و برای حل و فصل دعوا که یک طرف همان جریان نفاق بوده. قاضی وقت محمد علی و مادر بزرگش را بی دلیل با گلوی تیر خورده و بدن مجروح برای مدت بیست روز به زندان می اندازد.
این ماجرای دردناک را محمد علی وقتی آزاد می‏شود و دوباره به جبهه باز می‏گردد، قبل شهادت در سنگر روی یک نوار صوتی به عنوان یک رنجنامه بیان می‌کند و از آن قاضی ناعادل با اشک و آه یاد می‏کند.
Get the Flash Player to see this player.
و در نهایت " حجت الاسلام محمد علی ملک" فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء در عملیات کربلای 5 به شهادت می رسد.
و مبارزه همچنان باقیست...
وصیت نامه شهید روحانی
چه غوغایی، های و هوی بهشت می بینم و بغض گلویم را می فشارد…!
عجب دردی…!
این اتاق کوچک تنهایی بنام سنگر
عمیق‌ترین لحظات یک انسان است.
پروردگارا… بارالها… معبودا… معشوقا….
من ضیعف و ناتوان که تحمل از دست دادن پاهایم را ندارم.
چگونه تحمل عذابت را با خود داشته باشم.
خدایا: مرا ببخش و از گناهانم بگذر… تو کریمی تو رحیمی…
خدایا: ما با تو پیمان بسته‏ایم که تاپایان راه برویم و همچنان استوار بمانیم.
پروردگارا های و هوی بهشت را می بینم… چه غوغایی…!
سیدالشهداء به پیشواز یارانش آمده… چه صحنه زیبایی…
فرشتگان ندا دهند که همرزمان ابراهیم… همراهان موسی… همدستان عیسی…
همسنگران علی… عاشقان زهراء…
همکیشان محمد… یاران حسین…
همگامان خمینی آمده اند… چه شکوه و چه جلالی ..
خدایا به حسین بگو خونش همچنان در رگ ها می‏جوشد.
بگو که از این خون ها سرو ها روییده…ظالمان سر ها سر بریدند…
اما همچنان سرو ها می رویند…
خدایا تو میدانی که من چه می کشم…
پنداری که چون شمع ذوب می شوم.
من از مرگ نمی هراسم. اما می ترسم بعد از شهادتم ایمان را سر ببرند، آرمان ها و ارزشها را سیاه کنند،
از یک سو باید بمانیم تا شاهد آینده باشیم و از سوی دیگر باید شهید بشویم تا فردا بماند.
هم باید بمانیم هم باید شهید بشویم…
عجب دردی دارم خدا ….
وصیت نامه دیگر
اینک که رایحه دل انگیز و مست کننده شهادت مشامم را نوازش می دهد و سرتا سر وجود مرا عشق و شوق آن وصلت زیبا فرا گرفته و تمامی سلول‏هایم را التهاب این دیدار باور نکردنی پر کرده و تمامی روح وجان و هستی‏ام را مجذوب این معشوق به سوی خود جلب کرده و مرا مات و مبهوت از این همه جلال و عظمت وزیبایی به گوشه‏ای خزانده و قلم رابه دستم سپرده که کمی با نسل به یغما رفته این دوران به نوشتن بنشینم، احساس می کنم که اصلاً وجود خارجی ندارم و اصلاً نیستم، اما وقتی کمی به خود می آیم احساس می کنم نه من هستم و حال در میدان نبرد چکا چک شمشیر را و قهقهه مستانه اهریمنان را و صدای مظلومانه درد کشیدگان را و حسرت آن کودک بی پدر را و نگاه آن دختر یتیم را، همه و همه در حال دیدن هستم و تماشای این حرکت کُند زمان آنقدر مشامم را پر کرده که به تهوع‏ام انداخته.
آخ که چقدر زیباست بعد از این همه تحمل درد و اینک احساس می کنم که دستم را رسانده ام. در لابلای جرقه‏های آتشین، به دست‏های این معبود و معشوق که دیر زمانی در انتظار این لحظات، لحظه شماری می‏کردم. خوب دیدم در آین اخرین لحظاتی که چند ساعت دیگر باید با هجوم به قلب سپاه ظلم در برابر سیل تماشاگر رقص مرگ عاشقانه‏ام را آغاز کنم؛ چند کلامی به یاد گار برایتان می گذارم.
محمد علی ملک شاهکویی
عکس های بیشتر از شهید در ادامه مطلب
ادامه نوشته

اگر چه کوچک وکم سن وسال است ولیکن در عمل سردار عشق است

مسئول اعزام به قد و بالاش نگاه کرد

ازش پرسید: دانش آموزی؟

جواب داد: بله

بهش گفت: می خواهی از درس خوندن فرار کنی؟

ناراحت شد

ساکش رو باز کرد

کتاباش رو ریخت روی میز و گفت:

نخیر! اونجا هم درس می خونم

بعد کارنامه اش رو نشون داد

پر بود از نمرات خوب

-------------------------------------------------------------------------------

... از دوره ی مدرسه کریم چهل سانتی صداش می کردند

از بس قد و قواره اش کوچیک بود

وقتی خمپاره اومد و تکه تکه اش کرد

واقعا چهل سانت بیشتر نمیشد...

منبع: مجموعه خاکریز ۸

تشییع پیکر پاک یک افلاکی دیگر

 

آن شهید که سالها درد و رنج خود را مخفی نگاه داشته بود، عاقبت با تشدید وخامت صدمات شیمیایی و ترکش در نخاع به دیار حق شتافت و جاودانه شد. . .

به گزارش مشرق به نقل از صراط، «حاج علی حری فراهانی» از رزمندگان دوران حماسه گردان مقداد همزمان با روز ولادت خورشید آسمان ولایت و فخر آسمان و زمین حضرت منجی، رویت یار را به ماندن در دیار خاکی ترجیح داد و از میان ما رفت.
آن شهید که سالها درد و رنج خود را مخفی نگاه داشته بود، عاقبت با تشدید وخامت صدمات شیمیایی و ترکش در نخاع به دیار حق شتافت و جاودانه شد.

«حاج علی حری فراهانی» را اما مردم محله سرآسیاب و پیروزی به جلسات قرائت قرآن می شناختند و از جانبازی او چندان آگاهی نداشتند. به گفته همرزمان آن شهید، درصد جانبازی «حاج علی» در این اواخر به مرز پنجاه درصد رسیده بود و به نقاط دیگر بدن او گسترش یافته بود. صدای خوش حاج علی در مساجد ارباب، المجتبی (ع)، امیرالمونین (ع) و مسجد مسلمین و ده ها مسجد منطقه طنین انداز شده بود و دوستان و همرزمان و هم محله ای هایش چه زیبا در روز عید او را تا ملکوت بدرقه کردند .

دوستان «حاج علی» وقتی در شب آخر به عیادت اش رفتند، او دستی به نشانه خداحافظی با آنها تکان داده بود و با ایما و اشاره از آنها حلالیت طلبیده بود. او علیرغم مصرف آرام بخش های قوی سه شبانه روز بود که نتوانسته بود بخوابد... و عاقبت به استراحتی جاودانه نایل گشت. از حاج علی سه فرزند به یادگار مانده است که در آینده ادامه دهنده راه پدر خواهند بود .

تخریب‌چی در سالگرد تولدش به شهادت رسید

 


بچه هایی بودند که وقتی پا تو جبهه می‌گذاشتند آنقدر زود بال و پر در می‌آوردند که اگر مواظبت از اونها نمی‌کردی زود می‌پریدند. از جمله این راه بلدها دانشجوی شهید حمیدرضا دادو بود. بعضی از شهدا راه بلد سایرین بودند. جبهه شده بود سکوی پرواز برای اونایی که اهل سیر و سلوک بودند. جنگ با دشمن بیرونی بهانه ای بود برای کارزار با دشمن درونی.


 ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

ادامه نوشته

وصیتنامه شهید رضا پناهی 12 ساله

 

شهید رضا پناهی  - قافله شهدا

نه یکبار، بلکه چندبار باید این وصیتنامه را بخوانیم و یا به صدایش گوش دهیم تا بفهمیم که چطور جبهه برای بعضیها دانشگاهی بود که حتی بدون گذراندن تحصیلات مقدماتی، از آن فارغ التحصیل شدند و مدرک خود را از اباعبد ا..(ع) گرفتند. و به راستی چه تفاوتی بین نوجوانان آن زمان و نوجوانان این عصر وجود دارد؟!!
صفایی ندارد ارسطو شدن
خوشا پرگشودن،
پرستو
شدن
سال 1349 بود که در کرج بدنیا آمد. در خانواده ای مذهبی؛ اما بیشتر از 12 سال نتوانست سنگینی تن کوچکش را بر روح بزرگش تحمل کند و به اصرار، پدر و مادر خود را راضی کرد تا سرانجام در دوازدهمین سال زندگیش ابدی شود. وصیتنامه اش را قبل از اعزام مخفیانه در نواری ضبط کرد و در گوشه ای پنهان؛ که بعد از شهادتش بدست خانواده اش رسید.


ادامه نوشته

گناهان یک شهید 13 ساله

شهید علی رضا محمودی

ولادت : 23/4/1348

شهادت : 29/11/1361

وقتی راجع به شهدای نوجوان حرف زده میشه اول از همه یاد شهید فهمیده یا بهنام محمدی تو ذهنمون میاد ولی واقعیت اینه که تو جنگمون صدها بهنام محمدی ها و شهید فهمیده ها داشتیم که متاسفانه یا اصلا چیزی راجع به اونا گفته نشده یا خیلی کم بهشون پرداخته شده. به لطف خدا و مدد خود شهدا قراره ایشالله تو این پست از یکی دیگه از اون بزرگمردهای کوچیک یادی بشه...

شهید علی رضا محمودی

 

ادامه نوشته

مثل چمران

دیروز در همایش مثل چمران

دیروز برای شرکت در همایش مثل چمران که از طرف (مجمع جوانان شهید چمران)برگزار شد واز چند روز قبل باپیامک های شهرداری (مسجد ما)اطلاع رسانی شده بود راهی همایش شدم .خوب بعد یک کم معطلی وپیدا کردن مکان همایش وارد شدم به حسنیه قران وعترت .

آقای معماریان در حال خواندن دستوشته هایی از شهید دکتر چمران بود وبا استفاده از انها فکر واندیشه شهید چمران را برای حاضران که اکثریت جوانان بودندتبین می کرد .

بعد از سخنان ایشان مجری برنامه جناب اقای با نصری با اعلام برنامه از مهدی چمران برادر شهید دکتر مصطفی چمران دعوت به سخنرانی کرد .ایشان هم بعد از بیان شرح مختصری از زندگی شهید دستنوشته هایی از این شهید را خواند .ودر آخر اشاره کرد که شهید از این دنیا هیچ چیز در لحظه شهادت نداشت غیر از همان لباسی که آن هم دوستانش بعد از شهادتش آن را برای یادگار تکه تکه کرده وبردند.

در پایان همایش هم شاعر خون گرم وبا صفای مشهدی حاج آقای اسفندیاری با قرار گرفتند پشت تریبون وخواندن اشعاری توجه همه را جلب کرد .در پایان با لوح تقدیر از طرف مجمع واستاندار از ایشان تقدیر شد .

----------------------------------------------------------------------------------------------------

من فریادم! که در سینه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام.

من ناله دلخراش یتیمان دل شکسته ام که درنیمه های شب از فرط گرسنگی بیدار می شوند و دست محبتی وجود ندارد که برای نوازش آنها را لمس کند، از سیاهی و تنهایی می ترسند.*

آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینه پر سوز بیوه زنان سرچشمه می گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو می روم و آنقدر خسته می شوم که از پای می افتم.

نا امید و مأیوس به قطره اشکی مبدل می شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می کنم.*

من اشک یتیمانم که دل شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می دوند، ولی هر چه بیشتر می دوند کمتر می یابند.

وای به وقتی که یتیمی بگرید که آسمان به لرزه در می آید.”

شهید چمران

----------------------------------------

درد دل

ولی نکته ای که دل مرا سوزاند این بود که مشهد مقدس با این همه فضا وجا ومکان مناسب (تالار ها -سینما ها سالن های همایش -امکانات شهرداری -استانداری و.......جای مناسب تر ودر خور شان شهید چمران نداشت برادر ایشان در سخنانشان به مناسب نبودن مکان وگرم بودن فضا اشاره کردند وفرمودند همایش ایشان هم مثل خودشان ساده است البته شاید دوستان واقعا همه چیز را مثل چمران می خواستند برگزار کنند.

عقد های بهشتی

حر انقلاب؛از کاباره تا جبهه

 
 

شاهرخشاهرخ

 

پرونده:شاهرخ ضرغام، نوجوانی.jpg
صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!

شهید شاهرخ ضرغام ملقب به حر انقلاب اسلامی 

اپيزود دوم: انقلاب
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.



ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.

اپيزود سوم: جنگ
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.

تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....

اپيزود آخر
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .

آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.

 

کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.

شاهرخ هیچ‌گاه زیربار حرف زور و ناحق نمی‌رفت

شهید «شاهرخ ضرغام» که در دی‌ماه 1328 در تهران متولد شد از همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد. شاهرخ هیچ‌گاه زیربار حرف زور و ناحق نمی‌رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. 12 سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید و از آن پس با سختی روزگار را سپری کرد. در جوانی به سراغ کشتی رفت و چه خوب پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد.

نایب قهرمان بزرگسالان، قهرمان جوانان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی، همراهی تیم ملی المپیک ایران همه اینها نشان از قدرت بدنی و شجاعت داشت، ضمن اینکه نبود راهنما نیز عاملی شد تا کسی جلودارش نباشد.

* روی سینه‌اش خالکوبی کرد: «فدایت شوم خمینی»

زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت تا اینکه دعای خیر مادرش باعث شد تا او همزمان با آغاز انقلاب اسلامی توبه کند و شب و روز فقط نام امام خمینی(ره) را بر زبان جاری سازد و برای همه این جوانمردی «فدایت شوم خمینی» را بر روی سینه‌اش خالکوبی کرد.

در همان روزهای اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند، آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. شاهرخ پروازی داشت تا بی‌نهایت در 17 آذر 59 و دشت‌های شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد. پروازی با جسم و جان. کسی دیگر او را ندید حتی پیکرش پیدا نشد.

در کتاب «شاهرخ، حر انقلاب اسلامی» با اشاره به حضور این شهید در مسابقات کشتی آمده است: بیشتر مسابقه‌ها را با ضربه فنی به پیروزی می‌رسید. قدرت بدنی، قد بلند و دستان کشیده و استفاده صحیح از فنون باعث شد که به مقام قهرمانی دست پیدا کند. در همان سال اول به اردوی تیم ملی دعوت شد و توانست بهترین مقام نایب قهرمانی کشتی فرنگی کشور را کسب کند.


 

زخم هایی‌ که‌ بوی‌ شلمچه‌ داشت‌!

این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما، از هم سخنی با آنان گریزانیم!
این ماجرا اصلا در کوچه و محله ما و شما اتفاق نیفتاده.
این داستان اصلا و ابدا واقعیت ندارد. فقط یک داستان واره است و بس!
این را، فقط و فقط نوشتم که خودم را تخلیه روحی کنم.

عکس کاملا تزئینی است! آن هم چه تزئینی!

فاصله‌ای‌ ندارد. دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکی ‌دو وجب‌ بیش‌تر نیست‌. یکی‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمی‌کنم‌ چیزی‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهای‌ اول‌ که‌ آمدند توی‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت ‌ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" دارد و یا ناراحتی‌ای‌ دیگر. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت، ‌خیلی‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌. طبقه‌ی دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزی‌ بگویم‌. ولی‌ وقتی‌ فکر سروصدا و سرفه‌ها افتادم،‌ به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:
- می‌بخشید‌ خواهر، آقاتون‌ تشریف‌ دارند‌؟
ناراحت‌ و شرمنده‌، انگار که‌ همسایه‌های‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:
- دارند‌ نماز می‌خونند‌، اگه‌ امری‌ هست‌ بفرمایید.
کمی‌ آرام تر گفتم‌: "خواهرِ من،‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتی‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش ‌دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طوری‌ توی‌ خونه‌ بمونه‌؛ باعث ‌ناراحتی‌ اهل‌ خونه‌اس ‌...
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌: "چشم‌، حتماً می‌برمش ‌دکتر ...
با همسایه‌های‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌؛ آنها هم‌ شاکی‌ بودند ولی‌ هیچ‌کدام‌ مثل‌ ما ناراحتی‌ نمی‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ دیواربه‌دیوار اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌بار دیگر که‌ رفتم‌ در خانه‌شان‌، خودش‌ آمددم‌ در. جوانی ‌بود شاید 30 ساله‌ که می‌گفتند بچه‌دار نمی‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوی‌ صورتش‌ گرفته‌ بود، و مدام‌ سرفه‌ می‌کرد و خلط‌ بالا می‌آورد. حالم‌ داشت‌ به‌هم‌ می‌خورد. خیلی‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:
ـ آقاجون‌ اگه‌ حالت‌ بَده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خب‌، خوبش‌کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایی‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایی‌ که‌ کسی‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشی‌. مردم‌ خسته ‌هستند صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ می‌خوان‌ یه‌ دقیقه‌ توی خونه‌شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشند‌. آخه‌ درست‌ نیست‌ که‌ آسایش‌ مردم رو به‌هم‌ بزنین‌. والله‌ من‌ فقط‌ احترام‌ این که‌ خیلی‌ مؤمن‌ و مسجدی‌ هستید ‌نگه‌ داشتم‌ وگرنه‌ چندبار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌. عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌وتاپ‌ پنجره‌هامون‌ می‌لرزه. باور کنید‌ خدارو خوش‌ نمی‌یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید ...
دیگر همه‌ی حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ می‌کرد و سر تکان‌ می‌داد. یک‌بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توی‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده ‌بود، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. می‌گفتند از بس ‌همسایه‌های‌ قبلی‌شان‌ ناراحت‌ و شاکی‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست ‌اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها می‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال،‌ چند خانه‌ عوض‌کرده‌اند.

ادامه مطلب را بخوانید

منبع :خاطرات جبهه حمید داود آبادی

ادامه نوشته

یادی از شهید محمد مهدی خادم الشریعه (سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر)


آن جمعه مقدس
یادی از شهید محمد مهدی خادم الشریعه


تاریخ و محل شهادت: 31 اردیبهشت 1361 در عملیات آزادسازی خرمشهر (بیت المقدس)
مزار شهید: حرم مطهر امام رضا(ع)


خردادماه سال 1337 بود كه محمد مهدی در شهرستان سرخس چشم به جهان هستی گشود. پدرش به دلیل علاقه فراوانی كه با ساحت مقدس امام رضا(ع) داشت، به همراه خانواده به شهر مشهد عزیمت نمود و از آن پس محمد مهدی در سایه ملكوتی امام رضا (ع) زندگی را تجربه كرد. دوران تحصیل با موفقیت به پایان رسید و آغاز جوانی با قیام و مبارزه مردم همزمان شد.ساواك بارها برای دستگیری مهدی نقشه كشید اما هر بار با زیركی او مواجه و در اجرای نقشه هایش موفق نشد. پس از پیروزی انقلاب، نظم و مدیریت تشكیلاتی اش باعث شد تا مسؤولیت دفتر فرماندهی سپاه پاسداران خراسان را به او واگذار كنند. پس از آن، دوره فشرده خلبانی را در تهران طی كرد و راهی جبهه های جنوب شد. در آنجا نیروهای خراسانی را در تیپ 21 امام رضا (ع) سازماندهی كرده، خود به عنوان اولین فرمانده، مسؤولیت رهبری این تیپ را به عهده گرفت. حماسه آفرینی های او و یارانش در چزابه چنان بود كه پیر جماران در وصفشان فرمود: «كار رزمندگان ما در چزابه در حد اعجاز بود و این اعجاز به حول و قوه الهی از بازوان پرتوان رزمندگان به خصوص رزمندگان تیپ 21 امام رضا (ع) به فرماندهی این سردار شهید نمایان شد.» محمد مهدی در عملیات بیت المقدس در تاریخ سی و یكم اردیبهشت ماه سال 1361 به دست باغبان هستی گلچین شده و به یاران كربلایی اش پیوست. پیكر مطهرش را در حرم با صفای امام رضا (ع) به خاك سپردند.

اقدام به موقع

پیش از پیروزی انقلاب، من و مهدی در دبیرستان، فعالیتهای مبارزاتی می كردیم. یكی از دبیرها كه به رژیم وابسته بود، متوجه فعالیتهای من شد و به پلیس خبر داد. روزی مرا به همراه فرزند یكی از روحانیون دستگیر كردند. در كیف من تعدادی از اعلامیه های امام راحل (ره) وجود داشت كه اگر به دست مأموران می رسید، اسباب گرفتاری جدی می شد. دلهره و نگرانی لحظه ای مرا تنها نمی گذاشت. واقعاً نمی دانستم كه این كیف را چطور نیست و نابود كنم، در همین افكار بودم كه ناگهان شخصی از دور رسید و در حالی كه می دوید، كیفم را از دستم ربود و رفت. مأموری كه همراهمان بود برای اینكه ما فرار نكنیم، به او توجهی نكرد. خلاصه چون مدركی علیه ما نیافتند پس از بازخواست و مختصر برخوردی، ما را آزاد كردند. بعدها فهمیدم كه آن شخص از طرف مهدی آمده بود تا مدارك را از من برباید و نجاتم دهد.

بزرگترین عیدی

صبح روز مبعث، حال و هوای عجیبی داشت. همراه بقیه نیروها برای ادای نماز صبح حاضر و پس از نماز با حالت معنوی خاصی، در یك گوشه مشغول راز و نیاز شد. موقع صبحانه هر چه اصرار كردیم كه سر سفره بیاید، گفت:«می خواهم صبحانه را از دست پیامبر در بهشت میل كنم.»
بعد از صبحانه یكی از دوستان سیبی به او تعارف كرد. محمد نگاهی به آن سیب انداخت، خندید و گفت:«نه، دلم می خواهد امروز از میوه های بهشتی بخورم.» هنوز روز به پایان نرسیده بود كه محمد مهدی بزرگترین عیدی عمرش را از دستان رحمة للعالمین دریافت نمود و با تناول میوه شیرین شهادت به بهشت جاودان وارد شد.

و آن جمعه مقدس

سرنوشت محمد مهدی در سه جمعه مقدس رقم خورده بود. سه جمعه ای كه با یاد آقا امام زمان (عج) و آرزوی ظهورشان شكل گرفت و سیر زندگی یكی از یاران آن حضرت را در خود خلاصه كرد. جمعه اول، روز تولد مهدی كه همزمان با بیست و پنجم ذیقعده (روز دحوالارض) بود.
دومین جمعه، روز بیست و هفتم رجب (عید مبعث رسول اكرم (ص)) كه به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
وجمعه آخر روز تشییع و خاكسپاری اش كه مصادف شده بود با چهارم شعبان و ایام میلاد مبارك سالار شهیدان و علمدار كربلا حضرت ابوالفضل (ع). به امید آن جمعه ای كه محمد مهدی و هزاران یار گلگون پیكرش به همراه صاحب الامر و الزمان (عج)، زمین را از جور و ستم پاك گردانند.

سنگ قبر عجیب در گلزار شهدا

سنگ قبر عجیب در گلزار شهدا

به طور معمول در همه گلزارهای شهدا در شهرهای گوناگون، دیده می شود که مزار مطهر شهدا یک یا چند وجب از سطح زمین بالاترند؛ این بلندی مزار، در برخی از شهرها به یک متر هم می‌رسد. سنگ مزار شهدا هم معمولاً از نوع مرغوب انتخاب می‌شود.

اما در میان گلزار بهشت علی دزفول، تنها یک قبر وجود دارد که بی نام، ساده و همسطح زمین است و آن مزار عارف وارسته فرمانده شهید بهمن ـ محمد جواد ـ دُرولی است.

شهید بهمن درولی

بهمن دُرولی همان دانشجوی ـ دانشگاه علم و صنعت ـ شهیدی است که وصیت کرد:

قبرم را ساده و هم سطح زمین درست کنید و با اندکی سیمان روی آن را بپوشانید و فقط با انگشت روی آن بنویسد: «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی»

 

منبع : تابناک

تنظیم : فرهنگ پایداری تبیان

ادامه نوشته

شهید فرانسوی

شهید فرانسوی
 

بسم الله الرحمن الرحیم

واقعا حالم عوض شد از چند دقیقه پیش که عکس این شهید رو تو نمازخانه دیدم و اومدم تو اینترنت سرچ کردم و ...

(ژوان کورسل )در سال ۱۹۶۵ میلادی ( ۱۳۴۴ شمسی ) در پاریس ، از پدری مراکشی و سنی مذهب و مادری فرانسوی و مسیحی متولد شد .

این آدم عجیب تو فرانسه بوده و مسیحی و بعد از آشنایی با اسلام مسلمان شده ولی اهل سنت بوده. بعد از مدتی در نماز جمعه اهل سنت پاریس مشاهده میکند که عده ای مشغول پخش کردن اعلامیه ای هستند. جستجو میکند متوجه میشود که اعلامیه برای فردی است که به آن امام خمینی می گویند. خلاصه با آن افرادی که در حال پخش اعلامیه بودند آشنا شده و به مراسم های آنها میرود. یک شب از همان دوستان او را به مراسمی دعوت میکند. وقتی به آنجا میرود میبیند که افرادی در حال خواندن دعایی به زبان عربی هستند و از آنجایی که پدرش مراکشی بود با زبان عربی آشنا بود و از آن مطالب به وجد آمد. بعد از مراسم سؤال کرد این جملات چه بود؟ گفتند دعای کمیل امیرالمومنین علی علیه السلام بود. چند مدتی میگذرد و او نام کمال را انتخاب کرده و به ایران می آید و در شهر قم مشغول به خواندن درس حوزه میشود. در روزهای آخر جنگ تصمیم میگیرد به جبهه برود و بعد از یک هفته از رفتنش خبر شهادتش را می آورند.

شما رو به خدا این اسلام و این انقلاب چی داره که اینها اینگونه از اون ور دینا که خیلی از ما له له اونجا رو میزنیم میان واسش جونشون رو هم میدن!!!!!؟؟

تاریخ شهادت : پنجم مرداد ۱۳۶۷ - عملیات مرصاد به دست منافقین

میهن دوستی هم بخواهیم نگاه کنیم این بابا از یک کشور دیگه اومده واسه کشور ما جنگیده.

به راستی چه فرقی میان جنگ کشور ما با دیگر کشورها است؟؟؟؟

منبع :وبلاگ سید مهدی -طلبه ای که درد دین دارد

علی اقا

 علی، سر گذاشته بود روی فرمان و خرناس می‌کشید. با هم از جبهه برگشتند اما علی قبل از رفتن به خانه، آمده بود ستاد پشتیبانی جنگ بیدارش کرد با چشمانی نیمه‌باز گفت «بیا بالا!»

گاز ماشین را گرفت و رفت سمت منطقه فقیرنشین شهر، به یک بن‌بست تنگ و خاکی. رفت از عقب ماشین یه حلب روغن برداشت و در خانه یک پیرزن را زد!

زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کرد، دید فرمانده اطلاعات عملیات لشکر جلوی در ایستاده با یک کپسول زرد و گنده روی دوشش. متعجب پرسید «علی‌آقا خبری شده؟!»

علی جواب داد «این کپسول را ببر، کپسول خالی گاز رو بیار!» چشمانش از تعجب گردتر شد... شما از کجا فهمیدید که ما گاز نداریم!

علی با خوشرویی و لبخند جواب داد «اگر من ندونم بچه‌هام چه کم و کسری دارند، برای چی خوبم؟!»

همیشه می‌گفت «بچه‌ها! اگه رفتید شناسایی و به مشکل برخوردید، ببینید چه مشکلی داشتید که در شناسایی موفق نبودید. بروید فردا شب قبل از شناسایی بعدی روی خودتان کار کنید.»

چفیه سبزی داشت که به هیچ کی نمی‌داد. کار که سخت می‌شد، می‌بست به کمرش؛ تا اینکه یه روزدر عملیات والفجر2، زیر قله کله اسبی چهارتا اسیر رو نشانده بود به گوشه‌ای و مهربانانه به آنها آب می‌داد؛ مثل یه سقا.

یکی‌ از آنها بدجوری از ناحیه سر مجروح شده بود و خونریزی داشت. یکهو چفیه سبز را از کمرش باز کرد و بست سر اون مجروح...

اسرا تا دم آخر نفهمیدند اونی که تر و خشک‌شون می‌کرد، یه فرمانده بود نه بهیار!

منبع :وبلاگ پلاک -پوتین -لبیک

معلم شهید یادت گرامی

يشه اشك‌هاي راز و نياز شهيد«آستانه پرست» همسفر آخرتش

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، شهید «حسین آستانه‌پرست» سال 1303در شهر مقدس مشهد در خانواده مذهبی و متدین دیده به جهان گشود، دوران تحصیل را از ابتدایی تا پایان دبیرستان با موفقیت به پایان رساند و با علاقه به علوم دینی و مذهبی در رشته الهیات دانشگاه مشهد ادامه تحصیل داد؛ وی با اخذ مدرک فوق لیسانس فارغ‌التحصیل شد و این شهید از هم‌دوره‌های رهبر معظم انقلاب در کلاس‌های درس آیت‌الله قزوینی بود.

شهید آستانه‌پرست سپس در آموزش و پرورش منطقه 3 مشهد مقدس استخدام شد و با برگزیدن شغل انبیا، اشاعه علوم دینی بین قشر جوان را در خفقان موجود از طرف رژیم شاهنشاهی، آغاز کرد و «حیدر رحیم‌‌پور ازغدی» یکی از شاگردان وی به شمار می‌رود. شدت علاقه شهید آستانه‌پرست به این شغل مقدس در حدی بود که حتی پس از بازنشستگی به صورت افتخاری به فعالیت خود ادامه داد.

تألیف کتاب طوفان حقیقت، تدریس قرآن مجید و تفسیر آن در مسجد الحمید و مهدیه، برپایی جلسات سخنرانی و برگزاری مراسم دعای ندبه، کمیل، توسل، سمات و ارشاد مردم به آشنایی بیشتر با مذهب شیعه و افشای ظلم‌های تحمیل شده به مردم توسط حکومت شاهنشاهی، جذب کمک‌های مردمی به خصوص از متمکنین شهر در جهت کمک به مستمندان به صورت نامشهود، تأسیس خیریه انصارالقائم (عج) در جهت اهداف کمک به نیازمندان که همچنان این مؤسسه به فعالیت خود ادامه می‌دهد، تأثیرگذار بودن در جریان پیروزی انقلاب و به لحاظ متعهد بودن در بین مردم از افراد بسیار فعال در جهت آگاهی مردم در زمینه شرکت فعالانه در ایجاد حرکت‌های مردمی بر علیه رژیم پهلوی، روشنگری جوانان حزب‌اللهی در مقابل تبلیغات منافقین که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و سرودن اشعار اجتماعی ـ فرهنگی با تخلص «شاهد»، از جمله خدمات شهید در جهت ارشاد و ترویج علوم دینی در میان جوانان بود که به دلیل عمق آگاهی این شهید نسبت به مواضع منافقین، آنان به این نتیجه رسیدند که این شهید معظم از افشاکنندگان منظورهای شوم و پلید و غیراسلامی آنها است.
سرانجام شهید آستانه‌پرست روز چهارشنبه 31 مرداد 1360 به دست یکی از عاملان گروهک منافقین، مقابل درب منزل تیر خورد و پس از 3 روز به درجه رفیع شهادت نائل آمد؛ پیکر مطهر این شهید پس از تشییع، در صحن آزادی حرم علی‌بن موسی‌الرضا (ع) آرام گرفت و 6 فرزندش و تمام مشهد در سوگ از دست دادن چنین گنجینه‌ای عزادار شدند.
برای معرفی این شهید مظلوم که شاید سال‌ها از معرفی وی مغفول مانده‌ بودیم، در مشهد مقدس با «منصوره آستانه‌پرست» فرزند ارشد شهید ترور «حسین آستانه‌پرست» به گفت‌وگو نشستیم.

ادامه نوشته

فرمانده گردان، نصف پلاكم را شكست!

 

 

test

ایستگاه آسمان/

نويد شاهد: اين خاطرات غريبانه ائي را كه مي خوانيد، از خط شكن عمليات بيت المقدس، كاري است از يك رزمنده و يك جانباز بنام: «غلامعلي نسائي، نويسنده كتاب فانوس كمين و زود پرستو شو بيا» به قلم خودش، كه چندين نوبت تا مرز شهادت رفته است و ذره ذره شهيد شده است. سرگذشتي از حماسه جاودان اوست كه در شانزده سالگي از خود بر جاي گذاشته است. آري براستي تقدير درستي بود كه براي او رخ داد...

اشاره:

به گزارش نويد شاهد: وقتی دست‌نوشته‌های چمران را می‌خواندم، آنجا که می‌گوید «خدایا! آنقدر سجده‌ام را طولانی می‌کنم تا مهره‌های کمرم بشکند؛ آنقدر می‌ایستم تا پاهایم فرسوده شود» آن روز عاشقش شدم. اكنون پاهایم شکسته و تنم هزار پاره است. اكنون قلم برنداشته‌ام که خودنمايی کنم؛ مي‌‌خواهم با شهیدان عهد محکمی ببندم.

 

در آواز طولانی نیزار، پسرکی بودم کوچک، چشنده عشقی بزرگ. پانزده ساله بودم. از خاطره مجنون، دل به خطر زدم. تازه از کردستان برگشته بودم. چند روزی از شب عید نگذشته كه مرا خواندند. روز پنجم فروردین ۱۳۶۱ به عنوان نیروی رزمی بسیجی به منطقه اعزام شدم؛ خداحافظ رفیق! دیدار در بهشت!

با گردان عطش، گردان خط‌شکن همراه شدم كه به نقطه معهود مي‌خراميد. رمز عملیات «یا علی»‌. الله‌اکبر.

شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زده، درون معبر در انتظار رمز عملیات است.

ناگهان رمز را فرياد كردند: «یا علی! یا علی‌بن ابی‌طالب!». آسمان گشوده شد. ملائک در انتظار پرستو های عاشق تا به رسم عاشقی، گردان عطش را به فراسوی آسمان ره بنمایند؛ و تا عرش همراهی‌شان کنند.

گلوله‌های سرخ، هجوم آتشبارها، ناله سخت مسلسل و خرناسه تانک‌ها؛ گویي زمین و آسمان در ناگهاني محض پیچیده شد. دل به خطر زدیم و با یاد علی(ع) در محاصرة مین‌ها با آن همه حجم سنگين آتش، مجال و فرصت را از دشمن گرفتيم. دشمن غافلگیرانه سقوط کرد. خاکریز اول فتح شد و صبح ظفر دمید؛ روشنایي روز و عراقی‌ها اسیر دست رزمندگان گردان خط‌شکن؛ منطقه عملیاتی پادگان حمید؛ پشت سر، نیزار و رودررو هویزه و خرابه‌هايش.

بچه‌ها سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کرده بودند. ظهر شد. هوا بیقرارتر از ما بود. گردان، گروهان شده بود. کم‌کم گرمای هوا و تشنگی ما را به فراست انداخت؛ قمقمه‌ها خالی و شکم‌ها گرسنه بود.

ـ آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟

بی‌سیم‌چی با نگرانی و دلهره داد مي‌زند؛ فرمانده مخاطب اوست:

«گردان در محاصره است». از قرارگاه می‌گويند نمی‌شود تدارکات آورد. مي‌گويند هر چه می‌توانید در خوردن و مصرف گلوله‌ها قناعت کنید.

یکی داد زد: چه خوب شد. این یکیش عالیه. قناعت می‌کنیم؛ نه گلوله می‌خوریم، نه ترکش خمپاره!

لب‌ها کم‌کم تَرَک می‌گرفت. شکم‌ها گرسنه. ساعت چهار شد. عصر پر تلاطمی بود. یکی داد زد: تانک، تانک! بچه‌ها عراقیا اومدن. صدايي ديگر گفت: خدای من! به اندازه تک تک ما تانک‌های عراقی صف کشیده است سمت ما. فرمانده گردان دائماً دور خودش می‌چرخید: آرپی‌جی‌زن‌ها! باید با هر گلوله یك تانک شكار كنيد!

 (قرارگاه فرهنگی پاتق شهداء گلستان)
*لشکر خط شکن 25 کربلا*
پایگاه دیاررنج

ادامه نوشته

مراسم سالگرد شهدای جبل النور

مراسم سالگرد شهدای جبل النوردر روز جمعه ۸/۲/۱۳۹۱ساعت ۷صبح با سخنرانی حجت الاسلام وافی وقرائت دعای ندبه توسط ایشان در مزار  شهیدان گمنام جبل النورکوهسنگی شهر مشهد مقدس برگزار شد.

دراین مراسم که به همت جامعه الحسین رزمندگان اسلام مشهد مقدس برگزار شد جمع کثیری از مردم شهید پرور وانقلابی این شهر حضور داشتند.

حلالم کن زهرا خانم ...

 

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

عید بود.
شاد بودم و شنگول. بچه هام لباس نویشان را پوشیده و منتظر بودند تا مادرشان بیاید

و تشریف ببریم به دیدوبازدید فامیل، آجیل و شیرینی خوری و دست آخر هم عیدی جانانه

 و بعد هم سر راه، در یک چلوکبابی لوکس و مشدی، دلی از عزا درآوریم.

عید بود دیگر.
ماه محرم نبود که لباس سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم!
اونم من که معاصی، توفیق سوگواری بر اهل بیت را ازم سلب کرده و به جایش مزه

مثلا شیرین دنیا و دنیازدگی را در کامم نشانده.

حاج خانم دیر کرده بود.
با دوتا پسر گلم، می گفتم و می خندیدم. آنها هم مثل همیشه، با هم کلنجار می رفتند

و پیشنهاد می دادند که اول به خانه کی برویم که عیدی توپول تری می دهد.
عمو یا عمه، خاله یا دایی!

به قول قدیمی ها:
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره

توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود.
اصلا یادم نبود همین چندروز پیش، اسفندماه را پشت سر گذاشتیم.

چیه تعجب می کنید؟
فکر کردید من توقع دارم عید و بهار و شادی بعد بهمن بیاد؟
نخیر، خودم خوب بلدم و می دونم که با تمام شدن اسفند، سرما و سختی تمام

می شوند و ایام گل و شادی، سنبل و هفت سین می رسد.

ولی این مال من و شماست.
برای بعضی ها چی؟
اسفند یادآور چیست؟

نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم.
داریم حال می کنیم دیگر!
برای یک بار هم که شده، بگذارید ما سینه سوختگان! عیش بی داغ و سوگ داشته باشیم!

داشتم می گفتم توی حال خودم بودم.
نه، اهل نوار و این چیزها نیستم.
مجاز مجاز بود.
مال خود رادیوی جمهوری اسلامی ایران بود که داشت پخش می شد.
حالا اگر شما بد برداشت می کنید، به من چه؟!
نیت باید پاک باشد.
به قول یکی از بچه ها:
"قلبت سیاه باشه، پیراهن مشکی می خوای چیکار"!

همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم،

 متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند.
اول فکر کردم مصطفی است که می خواهد مرا سر کار بگذارد، و یا سعید است

که می خواهد مثلا من را بترساند!
ولی نه.
هر دویشان عقب نشسته و به کل کل با هم مشغول بودند.

نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد.
دوست نداشتم برگردم به چپ و ببینم کیست و چیست، ولی برگشتم.

بدنم یخ کرد.
سست شدم.
شل شدم.
وارفتم از آن چه می دیدم.
خدا نصیب نکند.

زهرا خانم بود.
مادر حمید، نادر و کیوان.
پیر و خسته، داشت از کنار ما رد می شد.

شهید حمید محمدی

زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید - نوروز ۱۳۶۱

تق تق، آرام به شیشه می زد.
جلوی در را گرفت و نگذاشت از ماشین پیاده شوم، تا به زحمت نیفتم!

نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت.
مطمئنم دست خودش نبود.
وگرنه زهرا خانم، کسی نیست که شادی کسی را عزا کند.
مخصوصا او باوجودی که هربار مرا می بیند یاد خبر مرگ بچه هایش می افتد،

قلبا مرا دوست دارد و حاضر نیست اذیتی بشوم.

- عیدت مبارک حمید آقا ...
دیگه به ما سری نمی زنی.
سال نادر و حمید هم که رد شد ندیدیمت ...
چند وقت دیگه هم سال کیوان می شه ...

نادر بر سر مزار حمید ۱۳۶۲

شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی - حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان

یا حضرت عباس ...
چی می گفت این زن؟!
22 اسفند 1362 نادر او، به همراه حسین نصرتی و علی مشایی، در خیبر جزیره مجنون

جاودانه شدند و خبر او را من آوردم.
آن روز وقتی زیر تابوت نادر را گرفتم و آن را به راهروی خانه شان بردیم، زهرا خانم

یقه ام را گرفت و در میان اشک و ناله فقط گفت:
"حمید ... تو رفتی نادر منو بیاری ... حالا جنازش رو آوردی ..."
و من فقط سوختم و سوختم.

حمید هم دومین روز فروردین 1361 در فتح المبین به شهادت رسیده بود.
یعنی فردای امروز عید!

قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم.
وقتی تیر 1365 خبر شهادت کیوان را در مهران شنیدم، جرات نکردم به تهران بیایم،

و چند وقتی خودم را جلوی زهرا خانم آفتابی نکردم.

اینها چیزی نیست.
این حرف زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی ...
وقتی گفت:

- ماشالله چه بچه های گلی ... خدا برات نگهشون داره ...
اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم ...

الان مثل تو چند تا بچه گل داشتند ... دختر و پسر ...

کیوان بر سر مزار نادر ۱۳۶۴

کیوان و حمید داودآبادی - ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران

مردم. سوختم. زبانم بند آمد.

از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد،

 تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد.

حلالم کن زهرا خانم ... حلالم کن ...
به حق صاحب نام بزرگت، بانوی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) ، حلالم کن.
سخت محتاج دعای شما هستم تا عاقبت بخیر شوم، که اگر حلالم نکنید ...
وای بر امروز دنیا و فردای آخرتم.

وبلاگ خاطرات جبهه :حمید داوود آبادی

توصیه‌های مهم و شنیدنی آیة الله وحید خراسانی درباره عزاداری شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها)

توصیه‌های مهم و شنیدنی آیة الله وحید خراسانی

آیت الله وحید خراسانی

روز شنبه به همراه حجة الاسلام شهاب مرادی به قم مشرف شدم و بر اساس قراری که داشتیم ، ضمن زیارت مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها به محضر آیت الله العظمی وحید خراسانی رسیدیم. حضرت آیت الله وحید خراسانی در این دیدار که برای آن وقت موسعی را قرار داده بودند ضمن استماع و توجه دقیق به نکات و چند گزارش کوتاهی که شهاب مرادی ارائه کرد، از فعالیت های تبلیغی وی تجلیل و بیانات مبسوطی ایراد فرمودند که مشحون از مطالب دقیق علمی ، آیات و روایات متعددی بود.

بسیار روشن بود اصلی ترین توصیه ایشان توجه به اقامه عزا برای حضرت زهرا سلام الله علیها به صورت دسته جات عزاداری در روز شهادت بود

برخی از فرمایشات ، نکات و حواشی این دیدار که برایم بسیار جالب بود را در ادامه بیان خواهم کرد :

1- آیت الله وحید خراسانی مکرر و با تاکید به مساله با اهمیت اقامه عزا در روز شهادت و حرکت دسته های عزاداری توصیه فرمودند. بسیار روشن بود اصلی ترین توصیه ایشان توجه به اقامه عزا برای حضرت زهرا سلام الله علیها به صورت دسته جات عزاداری در روز شهادت بود .

2- معظم له در پاسخ به سوالی درباره آغاز و پایان ایام فاطمیه بیان فرمودند که از روز 13 جمادی الاول شروع می شود تا روز 3 جمادی الثانی که تعطیل است و اوج سوگواری در آن روز است که توجه به آن روز سیره بزرگان از فقهایی همچون میرزای نایینی و مرحوم آخوند خراسانی بوده است .

3- ایشان در ادامه نکته دقیق و ظریفی در تفسیر "بضعة منی" فرمودند که "پاره تن" از اغلاط است. بضعه در این جا یعنی پاره ای از وجود عقل کل و کل عقل. یعنی پاره ای از علم او، پاره ای از نور و مقام او، پاره ای از عصمت و قدسیّت او و بالاخره پاره ای از عقل کل و کلّ عقل.

همچنین فرمودند در روز قیامت که یوم الحسره و روز افسوس و پشیمانی است، همه آنها که مسیری جز مسیر اهل بیت را برگزیدند، انگشت ندامت خواهند گزید و آرزو می کنند که ای کاش از مدت عمر خود برای خدمت به آستان ائمه طاهرین به خصوص مادر مظلومه شان بهره می بردند.

ایشان با تاکید فرمودند حفظ نظام از اوجب واجبات است نه برای امروز که ما هستیم ، برای همیشه تا روزی که این پرچم به دست امام زمان ارواحنافداه برسد و ما همه در قبال اهل بیت علیهم السلام مسئولیم

4- معظم له با توجه به نقش هویتی مناسبت ها ، کنار محرم و صفر به اقامه عزا در 3 روز مهم در طول سال تاکید داشتند: شهادت حضرت صدیقه، شهادت حضرت امیر و شهادت حضرت صادق علیهم السلام .

5- همچنین ایشان با تاکید فرمودند حفظ نظام از اوجب واجبات است نه برای امروز که ما هستیم، برای همیشه تا روزی که این پرچم به دست امام زمان ارواحنافداه برسد و ما همه در قبال اهل بیت علیهم السلام مسئولیم .

اما در پایان این دیدار صمیمانه 2 توصیه برای عموم مردم بیان فرمودند:

اول: تلاوت روزانه سوره یاسین و هدیه کردن ثواب آن به حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) .

دوم: آغاز ختم قرآن به صورت روزانه به هر میزان که میسر است و هدیه کردن آن به امام عصر علیه السلام . که بر اساس حدیث صحیح و معتبری بشارت داده شده که کسی که چنین هدیه ای به امام زمان علیه السلام می دهد (و هو معه)یعنی به مقام معیت با آن بزرگوار می رسد .

در پایان آیت الله وحید از همگان خواستند تا با بزرگداشت این ایام حزن و ماتم ، زمینه جلب عنایات حضرت بقیة الله به کشور را فراهم آورند .

علی رضا مهدوی

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان

شهیدی که عراقی ها روی سرش گونی چیدند

برشی از زندگی شهید غلامرضا زعفری

 

در حین عملیات خیبر که برای شناسایی جلو رفته بود، با کمین دشمن روبرو شد و سرباز دشمن با آرپی جی برای اسیر کردن او اقدام کرد. خودش تعریف می‌کرد در حین فرار سرباز دشمن با آرپی جی به سمت من شلیک کرد و احساس کردم گلوله از زیر بغلم در حال فرار عبور کرد به طوری که باد پره آرپی جی رو حس کردم. می گفت: باز من ول کن نبودم و چند لحظه استراحت کردم و دوباره به سمت مواضع دشمن رفتم و داخل سنگر استراق سمع دشمن خودم رو پنهان کردم. اما یک لحظه به خودم آمدم که دیدم روی مین والمر نشسته ام و تعدادی بدن‌های شهید در کنارم داخل چاله ای قرار دارد. اما شناسایی‌ام را انجام دادم و در وقت برگشت تک و تنها بودم. با نیروهای گشتی شناسایی دشمن روبرو شدم و اون‌ها فهمیدند تنها هستم و خواستند مرا اسیر کنند که با توکل به خدا، اونها رو قال گذاشتم.

اینها گوشه ای از خاطرات شهید غلامرضا زعفری از علمداران گردان تخریب لشگر ده سیدالشهداء(ع) بود. شهیدی که 15 فروردین سالروز عروجش بود.

غلام در عملیات عاشورای ۳ و والفجر ۸ حضور فعال داشت و در عملیات کربلای یک به عنوان نیروی گشتی شناسایی به اطلاعات عملیات مامور شد و به عنوان تخریبچی تیم اطلاعات عملیات وارد شناسایی منطقه باغ کشاورزی مهران شد. تعریف می‌کرد که در مسیر به کانال دشمن رسیدم. بچه های اطلاعات رو عقب تر نگه داشتم و خودم رفتم سمت کانال، بالای کانال رسیدم و خودم رو مخفی کردم. دشمن درحال گونی چیدن لب کانال بود که احساس کردم سرم سنگین شد. قلبم داشت می ایستاد. حس کردم یک گونی هم روی سر من گذاشتند، دقایقی گذشت و سربازهای دشمن رفتند برای ترمیم ادامه کانال و من توانستم سرم رو از زیر گونی ها بیرون بیاورم. اما باز هم ول کن نبودم و وارد کانال شدم و گونی مقابل سنگر اجتماعی رو با احتیاط بالا زدم. حتی تعداد نیرویی که داخلش بود شمردم. غلام در اون شب تاریک موانع عمیق باغ کشاورزی مهران رو با حداکثر دقت بررسی کرده بود و حتی می‌گفت فاصله بین مین‌ها و فاصله بین نوار مین ها رو هم قدم شمار کردم. اونایی که با کار شناسایی آشنایی دارند، می‌دانند که این کارها چقدر تهور و توکل می‌خواد. بی‌خود به او ببر مازندران نمی‌گفتیم، غلام همیشه آماده بود در کربلای ۵ هم چندین تن مواد منفجره برای انفجار مواضع و دژهای دشمن به خانه ای در خرمشهر انتقال داد که درصورت نیاز مورد استفاده قرار بگیرد.

جعفر طهماسبی، دوست و همرزم شهید زعفری که خاطرات بالا را با کلی اصرار از زیر زبان شهید بیرون کشیده بود، درباره آخرین روزهای قبل از شهادت او چنین نقل می‌کند: «شهادت بهترین رفیقش و رفیقم؛ رسول فیروزبخت، غلام رو غصه دارکرد. در مقر الوارثین بودم که خبر شهادت رسول رو دادند. داشتم می‌رفتم برای نماز مغرب و عشا به حسینیه الوارثین (موقعیت تخریب ل10 در جاده فکه) که دیدم از دور صدای غلام میاد. من رو از دور که دید قدم‌هاش رو بلندتر برداشت و همین‌طور که سمت من میومد صدا می‌زد: این الرسول و صداش می‌گرفت. وقتی به هم رسیدیم دست در گردن من کرد و شروع کرد گریه کردن.

به خدا قسم من تا به حال این‌جوری ندیده بودم گریه کنه. هم می‌خواست عقده اش رو خالی کنه و هم می‌دید بچه ها دارن نگاه می‌کنند. کارش به هق هق افتاد، غلام خیلی تو دار بود و بعد از رسول دیگه بوی رفتن می‌داد. وقتی خبردادند همه گردان و مقر شد یک‌پارچه گریه؛ آخه غلام عزیز همه بچه های تخریب لشکر ۱۰ بود.»

سایت رجا نیوز

شهید ولی‌الله چراغچی‌

 

تاریخ ‌تولّد: 1337 - مشهد

تاریخ ‌شهادت‌: 18/1/1364 -عملیات بدر

زندگی نامه

پاییز سال 1337 برای خانواده مشهدی «چراغچی» رنگی از بهار داشت. آن خانه که مدتها منتظر تولد فرزندی بود، با ولادت نوزاد، چراغان شد. پدر بزرگ او را «ولی‌الله» نامید و با لبخند گفت: «او ولی‌الله است و به شیوه اولیاء خدا زندگی خواهد کرد.» کودکی گذشت و خانواده،‌ او را در یکی از مدارس مذهبی شهر مشهد ثبت نام کردند. ولی‌الله قاری خوش صدای مدرسه نقویه،‌ پا به دوره متوسطه نهاد. در همین ایام، روح کنجکاو و حق‌طلبش با مصائب عمیق و جراحات اجتماع آشنا شد و او را به مبارزه علیه رژیم ستمشاهی برانگیخت. بعد از انقلاب به عنوان بهترین مربی آموزش و تاکتیک به صورت تمام وقت در خدمت جوانان پرشور مشهد قرار گرفت.با آغاز جنگ راهی سنگر دفاع از میهن گردید و خلوص و نبوغ سرشارش، او را در زمره فرماندهان درآورد. رملهای تشنه چزابه و تپه‌های روان نبحه هنوز تصویر رشادتهای او را در سینه نگاه داشته‌اند.(کتاب 15 آیه)

ازدواج

تهمینه زل زده بود به امام ماتش برده بود باورش نمیشد نشسته روبروی امام از نزدیک امام را میدید امام چند بار تکرار کرد از طرفت وکیلم اما تهمینه انگار اصلا حواسش نبود همه چیز یادش رفته بود از پشت تلنگر خورد بگو "بله" بگو "بله" امام خطبه را خواند بعد هم سفارشی به تهمینه کرد " با شوهرت بساز" زمان برایش تند می گذشت دلش نمی خواست آن لحظه تمام شو حرفی نمی زد فقط گریه می کرد.

رفتن به خط

من یادم هست شب دوم عملیات چزابه بود ، شهید چراغچی نزد شهید خادم الشریعه آمد و گفت من می خواهم بروم و از خط خبر بگیرم گفت : نمی خواهد بروی ، گفت: من باید بروم ، می خواهم مهمات ببرم گفت : اگر می خواهی مهمات ببری راننده می برد تو نمی خواهد ببری گفت : می خواهم بروم اطلاعاتی از آنجا بگیرم. گفت: بچه ها پشت بی سیم هستند هر اطلاعاتی می خواهی بگیری بگو بچه ها بدهند . گفت: من اصلا می خواهم بروم خط را ببینم چگونه است ؟ گفت: نمی خواهد بروی. گفت: تو بگویی یا نگویی من می روم . پس بهتر که بگویی برو . گفت: پس اگر خودت می خواهی بروی که برو . شهید چراغچی آنجا ایستاد و دید بالاخره به این شکل نمی تواند نظر ایشان را بگیرد . با یک حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد کرد که بگذار ما برویم یک خبری از خط بگیریم . در نهایت به او گفت : برو. شهید چراغچی همراه با ماشینی که مهمات داشت ، رفت و بلافاصله بعد از همان قضیه شهید چراغچی مجروح برگشت که ایشان را به بیمارستان منطقه بردند و می خواستند از آنجا به اهوار اعزامش کنند . خادم الشریعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت و آمد . هنوز پایش به سنگر نرسیده بود که دیدیم شهید چراغچی با سر باندپیچی شده و لباس خونی آمد . گفت : چرا آمدی ؟ گفت: من اهواز نمی روم . گفت: تو باید بروی استراحت کنی. گفت: نه من استراحت نمی کنم و همانجا ایستاد .(راوی :سید محمد حسینی)

چرتکه

روزها از شهادت ولی الله می گذشت . روزی جوانی با کیسه ای به منزل ما آمد و آن را به پدر ولی الله داد و گفت : این ها لباسهای شهید است . موظف بودیم آنها را به شما برسانیم . کیسه را باز کردیم ، چند تا لباس زیر و یک چرتکه در آن بود .

گفتم : این برای چیست ؟ جوان گفت : اگر بگویم ناراحت نمی شوید ؟

پدر شهید گفت : نه

آن جوان گفت : در واقع دوتا چرتکه بوده است . یکی برای واکس زدن و یکی برای تمییز کردن چادرها و سنگرها . شهید ولی الله شب ها که همه خواب بودند پنهانی محل استراحت سربازان را با چرتکه به آرامی تمییز می کرد ، طوری که آنها از خواب بیدار نشوند ....(راوی:مادر شهید )

دیدار با معشوق
شهید چراغچی همیشه می گفت: «تا گوشت های تنم کاملا آب نشود به دیدار خدا نمی روم».و در نهایت طبق نیت و علاقه اش به شهادت رسید به طوری که در عملیات بدر و در منطقه هورالهویزه هنگامی که سرش را از بالای خاکریز بالا آورده بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح شد در آن شرایط همه فکر کرده بودند که شهید شده اما هنگامی که او را به عقب منتقل می کردند متوجه صدایی از حنجره اش شده بودند و او را به بیمارستان اهواز و سپس به بیمارستان شهدای تهران منتقل کردند.... همسرم 22روز در حالت بیهوشی و کما بود و همه پزشکان مبهوت مانده بودند که چگونه او زنده است چرا که از جمجمه اش چیزی باقی نمانده بود و تغذیه هم نداشت و تنها پوست و استخوانش باقی مانده بود و سرانجام همان طور که دوست داشت در ۱۸فروردین سال۶۴ به شهادت رسید.

وصیت نامه
قال الحسین (ع) "ان الحیاه عقیده و الجهاد و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الکافرین"
درود خدا به امام عزیزم که ما را آگاهی بخشید و در هر فرصت برای پاک کردن زنگار نیتها پرداخت تا فقط برای خدا باشیم و رحمت خدا بر شهداء باد که به ما آموختند چگونه بهتر رفتن را...

پی نوشت 1: او همیشه می‌گفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.» سرانجام در یکی از ساعتهای سخت عملیات بدر ترکشی به سرش اصابت کرد و پس از 22 روز بیهوشی همانگونه که آرزو داشت، قشنگ شهید شد.

منبع شهید من

مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال....

در میان گلزار شهدای قزوین مزاری است که نام و نشان ندارد و تنها روی آن نوشته اند:" مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال"

به راستی این مزار ، در خود چه گوهری را پنهان کرده است؟ او کسی نیست جز شهید " علی قاریان پور" که در 14 مرداد 43 در قزوین متولد شد .

شهید بسیجی ، علی قاریان پور، آنقدر سریع آمد و رفت که چشمان خیلی ها در راهش باز ماند.

علی که هنوز اشک هایش در سینه زنی ها برای آقا امام حسین (ع) و میدان داری هایش را که گاهی به بیهوشی در راه مقتدایش منتهی می شد، نمی شود فراموش کرد.(راوی: شکیب زاده)

شهادت

در عملیات کربلای 5 گلوله خورد و به زمین افتاد ،امکان ایستادن و رسیدگی به حال او را نداشتیم .چون اگر لحظه ای از دشمن غافل می شدیم، تلفات بیشتری می دادیم.بالاخره بعد از مدتی به سختی بردیمش عقب، اما او پیش از رسیدن به درمانگاه در سن 22 سالگی از شلمچه به آسمان پرواز کرد.(راوی: فریدی)

وصیت نامه

او در کمال صداقت و عاشقانه در بخشی از وصیتنامه‌اش نوشت:" اگر جنازه ام به دست شما رسید و برای دیدنم آمدید، با چادر سفید بیایید که انگار به عروسی عزیز خود می‌روید و در روز تشییع جنازه هم با چادر سفید باشید که انگار عزیز خود را به حجله دامادی می‌برید

پشت جنازه ام شعارهای "حسین حسین" و "یا مهدی" سر بدهید که آقایم شب اول قبر به داد من روسیاه برسد .یک شاخه گل سرخ و یک قطعه عکس امام خمینی(ره) را در قبرم بگذارید تا آنها را به آقا و مولایم حسین (ع) بدهم، اگرچه نمی دانم در آن لحظه چه بگویم...

اگر می شود یک مقدار خاک کربلا در قبرم بگذارید و جنازه ام را نیمه شب دفن کنید و بروید ببینید که چرا فاطمه (س) به علی (ع) فرمودند که مرا نیمه شب دفن کن...

و چون همه ما از خاک آمده ایم و به خاک بر می گردیم، بر روی سنگ قبرم نوشته شود: " مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال" و در آخر دوست دارم در آخرین لحظه زندگی ، لب تشنه از دنیا بروم...."

شهید علی قاریان پور

تاریخ تولد :۱۴/۵/۱۳۴۳

تاریخ شهادت :۱۰/۱۲/۱۳۶۵

محل شهادت :شلمچه - کربلای ۵

پی نوشت 1:اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر مستودع فیها به عدد ما احاط به علمک

پی نوشت 2:بر حاشیه‌ی برگ شقایق بنویسید.........گل ، تاب فشار در و دیوار ندارد...

فرا رسیدن ایام فاطمیه و شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت باد....

پی نوشت برای دایی:نگاهم را دخیل بسته ام به نگاهت که به اندازه دنیاست.... دعایم کن مهربانم.....

منبع وبلاگ :شهیدمن

تصویری ناب از عروسی خوبان



مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه
آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم. وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند،
گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد
حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می
زنند. زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین حنا می بستم انگار کسی به من
گفت: حوریان، حنا را از دست و پای داماد می ربایند.»

سایت آزادی نیوز

نيک صالحي

بسم الله القاصم الجبارین

12 فروردین ماه؛ روز « جمهوری اسلامی »
بر تمامی ظلم ستیزان، آزادی خواهان و عدالت طلبان جهان و
زمینه سازان ظهور منجی عالم بشریت؛ حضرت بقیه الله الاعظم (عج)، مبارک و فرخنده باد.


***********

متن كامل پيام حضرت امام خميني (ره) ؛ بنيانگذار فقید جمهوري اسلامي ايران ،
به مناسبت 12 فروردين 1358 ( روز جمهوري اسلامي ايران ) :

بسم الله الرحمن الرحيم
و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين. صدق الله العظيم.

من به ملت بزرگ ايران كه در طول تاريخ شاهنشاهي، كه با استكبار خود آنان را خفيف شمردند و بر آنان كردند آن چه كردند، صميمانه تبريك مي ‌گويم. خداوند تعالي بر ما منت نهاد و رژيم استكبار را با دست تواناي خود كه قدرت مستضعفين است در هم پيچيد و ملت عظيم ما را ائمه و پيشواي ملت هاي مستضعف نمود، و با برقراري جمهوري اسلامي، وراثت حقه را بدانان ارزاني داشت.
من در اين روز مبارك، روز امامت امت و روز فتح و ظفر ملت، جمهوري اسلامي ايران را اعلام مي ‌كنم. به دنيا اعلام مي ‌كنم كه در تاريخ ايران چنين رفراندمي سابقه ندارد كه سرتاسر مملكت با شوق و شعف و عشق و علاقه به صندوق ها هجوم آورده و رأي مثبت خود را در آن ريخته و رژيم طاغوتي را براي هميشه در زباله‌ دان تاريخ دفن كنند. من از اين همبستگي كه جز مشتي ماجراجو و بي خبر از خدا، همه و همه به نداي آسماني " واعتصموا بحبل الله جميعاً " لبيك گفتند، و با تقريباً اتفاق آرا به جمهوري اسلامي راي مثبت دادند و رشد سياسي و اجتماعي خود را به شرق و غرب ثابت كردند، تقدير مي ‌كنم.
مبارك باد بر شما روزي كه پس از شهادت جوانان برومند و داغ دل مادران و پدران و رنج هاي طاقت ‌فرسا، دشمن غول صفت و فرعون زمان را از پاي درآورديد، و با راي قاطع به جمهوري اسلامي، حكومت عدل الهي را اعلام نموديد. حكومتي كه در آن، جميع اقشار ملت با يك چشم ديده مي ‌شوند و نور عدالت الهي بر همه و همه به يك طور مي ‌تابد، و باران رحمت قرآن و سنت بر همه كس به يكسان مي ‌بارد. مبارك باد شما را چنين حكومتي كه در آن اختلاف نژاد و سياه و سفيد و ترك و فارس و لر و كرد و بلوچ مطرح نيست. همه برادر و برابرند؛ فقط و فقط كرامت در پناه تقوا و برتري و به اخلاق فاضله و اعمال صالحه است. مبارك باد بر شما روزي كه در آن تمام اقشار ملت به حقوق خود مي ‌رسند، فرقي بين زن و مرد و اقليت هاي مذهبي و ديگران در اجراي عدالت نيست. طاغوت دفن شد و طغيان و سركشي به دنبال او دفن مي‌ شود، و كشور از چنگال دشمن هاي داخلي و خارجي و چپاولگران و غارت پيشگان نجات يافت. اينك شما ملت شجاع، پاسداري جمهوري اسلامي هستيد. اينك شما هستيد كه بايد اين اثر الهي را با قدرت و قاطعيت حفظ كنيد و نگذاريد بقاياي رژيم متعفن كه در كمين نشسته‌اند و طرفداران دزدان بين‌المللي و نفت‌ خواران مفتخوار در بين صفوف فشرده شما رخنه كنند. اينك شماييد كه بايد مقدرات خود را به دست بگيريد و مجال به فرصت طلبان ندهيد، و با قدرت الهي كه مظهر آن جماعت است، قدم هاي بعدي را برداريد، و با فرستادن طبقه فاضله و امناي خود در مجلس موسسان، قانون اساسي جمهوري اسلامي را به تصويب برسانيد، و همان طور كه با عشق و علاقه به جمهوري اسلامي راي داديد، به امناي امت راي دهيد تا مجالي براي بد انديشان نماند.
صبحگاه 12 فروردين ـ كه روز نخستين حكومت الله است ـ از بزرگ ترين اعياد مذهبي و ملي ماست. ملت ما بايد اين روز را عيد بگيرند و زنده نگه دارند. روزي كه كنگره ‌هاي قصر 2500 سال حكومت طاغوتي فرو ريخت، و سلطه شيطاني براي هميشه رخت بربست و حكومت مستضعفين كه حكومت خداست به جاي آن نشست.
هان! اي ملت عزيز كه با خون جوانان خود حق خود را به دست آورديد، اين حق را عزيز بشمريد و از آن پاسداري كنيد، و در تحت لواي اسلام و پرچم قرآن، عدالت الهي را با پشتيباني خود اجرا نماييد.
من با تمام قوا در خدمت شما كه خدمت به اسلام است، اين چند روز آخر عمر را مي‌ گذرانم، و از ملت انتظار آن داريم كه با تمام قوا از اسلام و جمهوري اسلامي پاسداري كنند.
من از دولت ها مي‌ خواهم كه بدون وحشت از غرب و شرق، با استقلال فكر و اراده، باقي مانده رژيم طاغوتي را كه آثارش در تمام شئون كشور ريشه دارد پاكسازي كنند، و فرهنگ و دادگستري و ساير وزارتخانه ‌ها و ادارات كه با فرم غربي و غرب زدگي به پا شده است به شكل اسلامي متحول كنند، و به دنيا عدالت اجتماعي و استقلال فرهنگي و اقتصادي و سياسي را نشان دهند.
از خداوند تعالي ، عظمت و استقلال كشور و امت اسلامي را خواستارم.

والسلام عليكم و رحمة الله.
روح اللَّه الموسوى الخمينى.

منبع:متعلق به صدا و سیمای مرکزچهار محال و بختیاری

عکسی که نمی خواستم بگیرم ...

نویسنده: مجتبی -
این عکس را در مهران گرفتم. دوربین چند تایی بیشتر فیلم نداشت و قصد داشتم حداقل استفاده را بکنم. یک بسیجی تا دوربین مرا دید گفت: یک عکس از من بگیر که یادگاری بمونه. گفتم نگاتیو ندارم برادر. بی خیال شو.

شهید - شهادت - جبهه - خاطره - عکس - عکاس- habibi72 - تفکر


سید مسعود شجاعی طباطبایی ، متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد ، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد ، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله. این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد ، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد.
دو عکس زیر از اوراق ثبت شده به نام این بچه پیغمبرِ با صفا است. خودِ عزیزش درباره این دو عکس این گونه روایت کرده است:

«تو اوج درگیری با دشمن در ارتفاعات قلاویزان ، جایی که تا سه مرحله عراقیها رو عقب زده بودیم ، در اوج گرما، با انفجار خمپاره ها و شلیک گلوله ها ، دوربین به دست راه افتادم تا روحیه بخش دل پاک بچه ها باشم. به سنگری رسیدم بدون سقف در حالیکه بچه ها به شدت مشغول نبرد بودند. در این میان یکی از این دسته های گل منو دید و گفت:
- برادر! یک عکس از من می گیری؟
- عزیزم ، روراست زیاد فیلم برام باقی نمونده ، ناراحت نشیا ، عکس یادگاری نمی گیرم.
- خوب اگر من بهت بگم تا چند لحظه دیگه تو این دنیا نیستم ، ازم عکس می گیری؟
- برادرم ، این حرفها چیه ، من مخلصتم . (نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم ، یه حس مبهم ولی زیبا تو چشماش موج می زد.)، بشین فدات بشم تا یه عکس خوشگل ازت بگیرم. ولی یه شرط داره؟
- چه شرطی قربونت برم.
- این که اسم منو حفظ کنی !
- تو از من عکس بگیر من هم اسم خودتو و هم اسامی فامیلاتو برات حفظ می کنم!
- سید مسعود شجاعی طباطیایی!
- بابا این که یه تریلی اسم شد ، می تونم همون آقا سیدشو حفظ کنم!(با خنده)
- باشه عزیزم، تا ما رو اینجا نکشی ول نمی کنی . بشین اونجا ...
- حجله ای باشه ها آقا سید ، صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم
( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.)
- کلیک...
- دست گلت درد نکنه ، زیاد از اینجا دور نشی ها ، کارت دارم...
....هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای الله اکبر بچه ها بلند شد ، این به این معنا بود که اتفاقی افتاده...

شهید - شهادت - جبهه - عکس - عکاس - عکس حجله ای - کلیک - تفکر


برگشتم دیدم خمپاره درست خورده بغل دستش...
دوربینمو بالا گرفتم ، در حالیکه چشممام از اشک پر شده بود ، عکسی از شهادتش گرفتم.
راستی شما می دونید این خود آگاهی از لحظه شهادت از کجا سرچشمه گرفته بود؟»

منبع : فردانیوز

وبلاگ حبیبی۷۲